به دنیا امده بودم تا تو را ببینم
اما تو هنوز به دنیا نیامده ای
کاش می شد منتظرت بمانم
اما
دنیا کوچک است خیلی کوچک است
برای امدن تو من باید بروم...
|
دنیا کوچک است خیلی کوچک است!
به دنیا امده بودم تا تو را ببینم اما تو هنوز به دنیا نیامده ای کاش می شد منتظرت بمانم اما دنیا کوچک است خیلی کوچک است برای امدن تو من باید بروم... + نوشته شده توسط سحر در شنبه چهاردهم آذر 1388 و ساعت
9:32 |
برگشته بودی/ از زمستانی
که سرد ترین سحرش را / زیر پیراهنت سنجاق / یا لای روسری ات بسته بودی / و انداخته بودی پشت سرت هنوز دی نیامده است / و نیامدنش دست دلم را سرد می کند حالا تمام دی را/ کودکان همسایه/ در خنده های شادشان تقدیم کسی می کنند که به بازیشان اورده / و من تمام تکلیفم را گریه می کنم / که می دانم /بعد از هشتاد هیچ سالی شریک غصه های هشتاد و هشتی ات نمی شود هنوز هم دی .../ تمام نشده اما... دست و دلم سرد است!
+ نوشته شده توسط سحر در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت
18:0 |
وقتی نمی خندی
تو غمگینی و من قهر می کنم زود باش زود باش زود باش اگر اب دستته بریزش تو صورتت بریزش تو صورتت بریزش تو صورتت بریزش تا دوباره گل بشی و من جفت پا بروم توی صورتت که گوش تا گوش برایت لب بکشم حالا ... مهربان که نیستی هم می خندی وقتی که نمی خندی هم می خندی پس نه تو غمگینی نه من قهر می کنم
+ نوشته شده توسط سحر در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت
17:45 |
باران که نبارد
اسمان خشک می شود اسمان ترک بر می دارد گاهی در های اسمان اینگونه باز می شوند.
+ نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه سی ام مهر 1388 و ساعت
17:3 |
برو
هر جا هر وقت که خواستی اما... قدمهایت را محکم بردار می ترسم راه را گم کنم!
همیشه شروع کردن سخته و لی دوباره شروع کردن سخت تره ! در پست قبلی سوالی مطرح کردم که برابر با هزار دور در ثانیه من را حول محور خودم چرخاند و دلیلی شد برای اینکه این مدت نباشم ! کاش کسی باشد که از خودش نترسد و به این سوال جواب دهد : سحر کجاست؟
+ نوشته شده توسط سحر در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 و ساعت
7:4 |
من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش... + نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 و ساعت
11:47 |
وقتی کسی متولد می شود می گویند "فلانی را مادرش به دنیا آورد" اما مگر اینجایی که ما هستیم فقط یک دنیاست (وقتی که دنیاهامان اینقدر باهم متفاوتند)
شاید بهتر است بگوییم "فلانی دنیایی را اورد " اینکه تکمیل شده ی همین حرف من جای دیگری و وقت دیگری گفته شده یا نه از سوال بزرگی که تفاوت دنیای ادمها برایم پیش اورده ذره ای کم نمی کند : وقتی حقیقت وجودی ما در دنیا و در پی زندگی کردن در دنیا معنا پیدا می کند تفاوت دنیا ها چه بر سر معنای ما می اورد ؟ از همه ی شما عزیزانی که می دانم من را جدای از این وبلاگ می شناسید خواهش می کنم در بخش نظرات به صورت خصوصی بفرمایید که: من "سحر" کجای دنیای شما هستم ؟ شما بفرمایید تا بعدا ادامه مطلب را تقدیم کنم! + نوشته شده توسط سحر در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت
16:54 |
خشمت را
نه اصلا خودت را بریز وسط می خواهم از تو بگذرم فرمول ها ثابت کرده اند اتش اگر خاموش هم بشود گلستان نمی شود.
+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت
16:44 |
خسته ام ولی هنوز هستم . هستم که خسته می شم که...! که خجالت می کشم .
به خدا باور کنید خودم هم می دونم این سحر شدن داره خیلی خیلی دیر می شه ! نفسم گیر کرده توی خودم و مرا هی... کمک کمک لطفا
+ نوشته شده توسط سحر در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 و ساعت
19:55 |
رباعی!
عجب دنیای پر لذتی ست رباعی ! خوشحالی و شعف بعد از سرایش رباعی به من یاد داد که می شود گاهی بعد از سرودن یک شعر جیغ کشید و خود را محکم بغل کرد حتی اگر رباعی درجه یکی نباشد ! سحر تازگی رباعی می نویسد ... با توجه به اینکه اولین باری ست که دست به کار کلاسیک می زنم پس لطف کنید یواش نقد کنید!
من پیرهنم گرفته است بوی تورا دستان من و ظریفی موی تو را- هی باد می آورد به یادم امشب باید که بپرسم اسم شامپوی تورا...
امشب شب من که داغ بر دل بزنم یک پیک شراب چون هلاهل بزنم هی مست شوم برقصم و مست شوم بالای سر جنازه ام کل بزنم
ای نبض نزن قلبم عایق شده است دل واپس بعد از این دقایق شده است آقای وکیل من بگویید به همه این طفلک بی زبان هم عاشق شده است
+ نوشته شده توسط سحر در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 و ساعت
12:24 |
|
|